سه ماه گذشت. و ما بالاخره رفتیم مشهد.
سفر خوبی بود و الان دیگه از مشهد برگشتیم…
حالا دیگه برگشتیم…
شنبه بیست و دوم مرداد ماه نود
سه ماه گذشت. و ما بالاخره رفتیم مشهد.
سفر خوبی بود و الان دیگه از مشهد برگشتیم…
حالا دیگه برگشتیم…
شنبه بیست و دوم مرداد ماه نود
چقدر همه چیز آروم بود. با نوشین زمزمه می کردیم: همه جا آرومه… من چقدر خوشحالم… هفته قبلش رفتیم شمال، حاج آقا و حاج خانم نیومدن، صبح دم در خونه گفتند نمیان ناراحت شدم. خجالت کشیدم که چرا ما داریم میریم!! هفته ثبل ترش هم رفتیم دیزین. و هفته قبل ترش… همش آروم بود و خوب بودیم. از زندگیمون راضی بودیم و باهم که صحبت می کردیم می گفتیم همه جا آرومه… من چقدر خوشحالم…
ساعت هفت نشده بود که حسن زنگ زد، از خواب پریدم، پشت تلقن گریه می کرد و ….
تمام!
حاج محمد علی طایفی هم رفت اون دنیا
خیلی ناگهانی بود! بس که این مرد سرحال و سرزنده بود! گفتم مرد چون الان دیگه یکم کم پیدا میشه…
۳ سال تمام . بیستم همین برج ۳ سال پیش ایشون رضایت دادند که به عقد دائم همدیگه در بیایم. یادمه شب عقد به نوشین گفت حرف شوهرت رو گوش کنی و شب عروسی به من گفتن دخترم رو سپردم به تو. همین ۳ سال مدتی بود که با ایشون اخت گرفتتم.
لذت بخش ترین لحظه ها وقتی بود که برام از سال های دور می گفتن و خاطره و داستان و حکایت! خاطره و داستان و حکایت! داستان و خاطره و …
که این تکرار انقدر لذت داشت که …
مرگ طبیعی ناگهانی ! خدا رحمت کنه پدر خانمم رو و خدا رحمت کنه همه اموات رو… حاج احمد رو… و …
خیلی سخت داره میگذره…
برایش طلب رحمت کنیم و برای نزدیکانش صبر بخواهیم…
این هم از بیستم اردیبهشت که شد سال حاج آقا…
بیست و هفتم اردیبهشت هزار و سیصد و نود
اسفند هفتاد و شش رفتم اردوی جنوب سوم راهنمایی.
اسفند هفتاد و هفت رفتم روستای کاکی بوشهر.
اسفند هفتاد و هشت رفتم باز بوشهر.
اسفند هفتاد و نه رفتم ریگان کرمان.
اسفند هشتاد رفتم مشهد.
اسفند هشتاد و یک رفتم زابل.
اسفند هشتاد و دو رفتم بم.
اسفند هشتاد و سه رفتم بوشهر.
اسفند هشتاد و چهار رفتم سرخس.
اسفند هشتاد و پنج رفتم خوسف خراسان جنوبی.
اسفند هشتاد و شش رفتم خواستگاری.
اسفند هشتاد و هفت دنبال یه خونه میگشتیم.
اسفند هشتاد و هشت سر سفره هفتسینی بودیم که نوشین درست کرده بود.
اسفند هشتاد و نه هم داریم اولبن خونه تکونی جدی مشترکمون رو رقم می زنیم. چقدر کار کردیم این دو هفته آخر سال. به نظر من که اسفند خوبی بود. اصل جهادی هم در تهران بود که متأهلی برگزار شد، با تشکر از پیشنهاد نوشین و زحمتی که کشید
جمعه بیست و ششم اسفند ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و نه
۱- اسفند است و وقت جمع کردن حساب ها.
۲- هفته بزرگداشت شهدا و فرصت نکردن برای شرکت در مراسم.
۳- خواندن مطالب سایتی غیراخلاقی و دعا برای اصلاح افراد و امور.
۴- روزهای آخر ۲۷ سالگی.
۵- دعا برای فرج.
سه شنبه دهم اسفند ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و نه
بعد از سه ماه و اندی امشب، مثل هر شب دلم خواست که بیام و بنویسم! جایی که دوستش دارم. جایی که دوستِ شب های تنهایِ من بود و شاید دیگر وقتی ندارم سری بزنمش!
امشب آمدم که بگویم چهل بود و مهم نیست ۴۰ بود یا که ۶۰… باور کن…
بامداد دوشنبه بیستم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه