ارسال های قرار گرفته در يادداشت روزانه

۱۲:۳۰ب.ظ

پیشواز

دیشب کانال یک داشت مردی رو نشون میداد که تو بستر بیماری بود و بچه هاش براش تولد گرفته بودن، بعد هم مرد! حتما کارگردان نمی دونست که تو چنین روزی هنگام سحر، پدرم  مثل همین امیر علی عیوضی، ما رو ترک کرد و گرنه انقدر تلخ نمایش نمیداد… ربطی نداشت بهم، فقط بهانه بود [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۹:۳۳ق.ظ

نپرس چطورم

وقتی خواستی برای کسی بمیری، یا تموم شی… یا دیگه براش وجود نداشته باشی؛ بهترین راه اینه که دیگه باهاش  حرف نزنی! دوشنبه هجدهم مرداد هشتاد و نه

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۲:۳۶ب.ظ

اعصاب و روان

روز ها نا اعصاب دارم نه روان! شب ها هم آرامش دارم هم … * دلم مشهد میخواد سه شنبه ۱۲ مرداد هشتاد و نه

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۱:۰۳ب.ظ

یک پست تلخ

تا ۵-۶ سال پیش نمی تونستم تصور کنم همسن هام که پدر ندارن زندگیشون چه فرقی داره با ماها! حالا ۴-۵ ساله که کم کم داره این حس برعکس میشه… سه شنبه ۱۵ تیرماه ۸۹

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۳:۳۱ب.ظ

۲۰ سال رفاقت

رفاقت نه به معنی آنکه هرشب یک ساعت تلفنی حرف بزنیم و روزی چندین ساعت باهم باشیم و از یک پیاله غذا بخوریم! نه! یعنی ۲۰ سال به یاد هم بودیم و سالی یکبار همدیگر را میدیدیم، سالی یک بار تلفنی جویای احوال میشدیم و از هم بیخبر نبودیم. رفاقت به معنی آن حسی که [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...