پیش پیش
سماور صدا می کند، پنجره باز است و صدای مطرب شب عید میاید تو، اکبر یه کتی نشسته پای مجسمه امیر کبیر و سیگار میکشد. یکی از همسایهها، حجره تکانی میکند، باربر ها بیکار نشستهاند و به مطرب نگاه میکنند. من هم حساب مشتریها را در میاورم که شاید این روزهای آخر تسویه کنند… این [...]
» باقی این نوشته را بخوانید ...